شايـد اشتباهه امـا عاشـقا دروغ مي گن ، آدماي مهربون و با وفا دروغ مي گن ، اونا كه مي گن كه تا هميشه ديوونتن ، بذار بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن ، اونا كه ميان به اين بهونه ها ، از توي شهر قشنگ قصه ها ، دروغ مي گن ، اونا كه فدات بشم تكيه كلامشون شده ، به تموم آسمونا ، به خدا دروغ مي گن ، اونا كه با قسم و آيه مي خوان بهت بگن تا قيامت نمي شن ازت جدا ، دروغ مي گن ... تـــــــــــارا گلی
طاقت من طاقت دل،طاقت سنگ است غزل پریده رنگ است دله،ترانه تنگ است نه در زمین نه در زمان،جای درنگ است بیا که وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است هرکسی هم نفسم شد،دست آخر قفسم شد منه ساده به خیالم،که همه کارو کسم شد اون که عاشقانه خندید،خنده های منو دزدید پشت پلک مهربونی،خواب یک توطئه میدید. رسیده ام به نا کجا،خسته ازین حالو هوا حدیث تنگی است مرا طاقت من نیست نه در زمین نه در زمان،جای درنگ است بیا که وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است تو اون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گل وار به پایم شکستی
به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیز ترینم آسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی
عاشق همه سال مست و رسوا باد.......... ديوانه و شوريده و شيدا باد با هوشياري غصه ي هر چيز خوريم.......... چون مست شديم هر چه باداباد
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی که صورتگری را نبود این چنینی
پریزاد عشقو مه آسا کشیدی خدا را به شور تماشا کشیدی
تو دونسته بودی، چه خوش باورم من شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی
همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاری از اون لحظه ناب که معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب به یادت شکستم....
گفتم تو چرا دورتر از خوابو سرابي خواب وسرابي..........گفتي كه منم با تو وليكن تو نقابي ،اما تو نقابي فرياد كشيدم تو كجايي تو كجايي..........گفتي كه طلب كن تو مرا تا كه بيابي فرياد كشيدم تو كجايي تو كجايي..........گفتي كه طلب كن تو مرا تا كه بيابي چون همسفر عشق شدي مرد سفر باش مرد سفر باش......هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش فكر خطر باش هر منزله اين را ه بيابان هلاك است........هر چشمه سرابيست كه بر سينه خاك است در سايه ي هر سنگ اگر گل به زمين است.......نقشه تن ماريست كه در خواب كمين هست در هر قدمت خواك ..........هر شاخه سره دار.......در هر نفس آزادهر ثانيه صد بار چون همسفر عشق شدي مرد سفر باش، مرد سفر باش......هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش ،فكر خطر باش گفتم كه عطش ميكشدم در همه صحرا ........ گفتي كه مجوي آب و عطش باش سراپا گفتم كه نشانم بده گر چشمه اي آنجاست..........گفتي چو شدي چشمه ترين قلب تو درياست
بيا لب واكنم هم غصه ي من بيا بيدار كنيم خوابيده ها رو بيا آشتي بديم با قصه هامون تمام دستاي از هم جدا رو بيا گلخونه كن ويرونه ها رو كه قمري جاي زاغا رو بگيره
تمام نا تمام من با تو تمام مي شود........... شاعر بي نامو نشان صاحب نام ميشود تمام من به نام تو شعر دوباره ميشود....... بند سكوته كهنه ام چار پاره ميشود تمام نه،تمام نه،كه جام ناتمام لب ريخته ام.. تمام نه،تمام نه،كه نا تمامي از تو آويخته ام تمام نا تمام من با تو تمام مي شود......... شاعر بي نامو نشان صاحب نام ميشود در اين حرير خانگي روي ترانه شسته ام .... تمام خون من شبي پر از ستاره ميشود از تو بر اين ترانه ها نور ستاره مي چكد.... بر اين بلند بي صدا غزل دوباره مي چكد به تو ميگم كه نشو ديوونه اي دل.........به تو ميگم كه نگير بهونه اي دل من ديگه بچه نميشم آه ............ديگه بازيچه نميشم
دله من ديگه خطا نكن.....با غريبه ها وفا نكن زندگيرو باختي دله من....مردمو شناختي دله من زندگيرو باختي دله من....مردمو شناختي دله من تا به كي سراپا حقيقتي....تا به كي خرابه محبتي همنشينه اينو اون ميشي...خسته و پريشو خون ميشي دشته بخته تو كوير ميشه...مرغه آرزوت اسير ميشه روبروت سراب پشته سر خراب... روبروت سراب پشته سر خراب ساكتو صبوري دله من ...مثله بوفه كوري دله من زندگيرو باختي دله من ...مردمو شناختي دله من دله من ديگه خطا نكن....با غريبه ها وفا نكن زندگيرو باختي دله من مردمو شناختي دله من توي خون نشستي دله من ...بي صدا شكستي دله من زندگيرو باختي دله من مردمو شناختي دله من ساكتو صبوري دله من ...مثله بوفه كوري دله من
پروردگارا، تو نيک دانی که اين گِلسرشتهیِ تو در پیِ چه باشد. پس مهر افزون کن و بهانهای نکوتر به وی الهام نمای.
ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا از بد پشیمان میشوی الله گویان میشوی آن دم تو را او میکشد تا وارهاند مر تو را از جرم ترسان میشوی وز چاره پرسان میشوی آن لحظه ترساننده را با خود نمیبینی چرا گر چشم تو بربست او چون مهرهای در دست او گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گردابها چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا بانک شعیب و نالهاش وان اشک همچون ژالهاش چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا جنت مرا بیروی او هم دوزخست و هم عدو من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا گفتا که من خربندهام پس بایزیدش گفت رو یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا
اي نــور ما اي سور ما اي دولت منصــور ما جوشي بنه در شور ما تا ميشود انگور ما
اي يار ما عيـــــار ما ، دام دل خمــــــار ما پا وامکش از کار ما ، بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پاي دل جــان ميدهم چه جاي دل وز آتـش ســـــــوداي دل اي واي دل اي واي ما
این منم.. این منم... این منم..... بغضمو تو گلو میشکنم◄ خدایا سپاس... ►
حالانيستی ديگه شبهام انگاری سحر نداره عيد مياد امّا چه فايده هوای بهارنداره يادته بهار ميگفتی ابرا بارونو ميارن حالا تو نيستی و ابرا غير بغضچيزی ندارن تو ميری يه باغ ديگه اونجا گل ميزنه از تو من ميمونم و يه پاييز،يه غروب و يادی از تو
در کنار تو باشم، فارغاز پشيمانی آرزوی من اين است، يا شوی فراموشم يا که مثل غم هر شب، گيرمت درآغوشم آرزوی من اين است، که تو مثل يک سايه سر پناه من باشی، لحظهء ترگريه آرزوی من اين است، نرم و عاشق و ساده همسفر شوی با من، در سکوت يکجاده
آرزوی من اين است، هستی تو من باشم لحظههای هوشياری، مستی تو من باشم آرزوی من اين است، تو غزال من باشی تک ستارهءروشن، در خيال من باشی آرزوی من اين است، در شبی پر از رويا پيش ماه و توباشم، لحظه ای لب دريا آرزوی من اين است، از سفر نگويی تو تو هم آروزيی کن،اوج آرزويی تو آرزوی من اين است، مثل ليلی و مجنون پيروی کنيم از عشق، اينجنون بی قانون آرزوی من اين است، زير سقف اين دنيا من برای تو باشم، تو برایمن تنها
صفحات قلبم
همه زيبايي نامت دارد
قلب من سردرش از نام تو
گلگون باشد
تويي آن ماه شب تابانم
به خدا ميدانم
جاي تو قلب مرا نيست خوشش
جاي تو قلب خدا ميخواهد
قلب تو قلب زمان را بتپد
چه كنم
من چه كنم
تو بگو من چه كنم
منكه شدم عاشق تو
عاشق غمزه و نازيدن تو
عاشق آن دو زبر جد سيه
عاشق نور دو ديده غمت
عاشق غنچه مخمور لبت
عاشق رنگ سپيد حرمت
چه كنم
عاشقم من به خدا ميدانم
كه نبايد بشوم عاشق تو
من نبايد بشوم مانع تو تو غزالي و گريزپاي و چموش
توئي آن زهد جلال جبروت
توئي آن سرو چمان معشوق
تو ئي آن قلب سكوت ملكوتـــــــــــ
توئي آن ستاره اقبالم
ولي افسوس كه من نادانم
تو همه عاطفه ها در قلمت
بشوم شاه به زير قدمتــــــــ
زندگی بدون تو واسم یه کابوسه ...زندگیم بدون تو سردو خالیه عزیزم ...
دوست دارم عشق من دوست دارم صبور من دوست دارم همه ی زندگی من
خداجونــــــــم از لطف بيكرانتـــــــــ ممنونم
عزیزم نامهربونم
هيچ كس را نا اميـــــــد نكن .شايد.اميد تنها چيزي باشد كه دارد.خدايــــا تو جانشين همه نداشته هايم اگر تنهاتــــرين تنها شوم باز هم خــــــدا هست . او جانشين همه ي نداشتن هاي من استــــــــــ.