شايـد اشتباهه امـا عاشـقا دروغ مي گن ، آدماي مهربون و با وفا دروغ مي گن ، اونا كه مي گن كه تا هميشه ديوونتن ، بذار بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن ، اونا كه ميان به اين بهونه ها ، از توي شهر قشنگ قصه ها ، دروغ مي گن ، اونا كه فدات بشم تكيه كلامشون شده ، به تموم آسمونا ، به خدا دروغ مي گن ، اونا كه با قسم و آيه مي خوان بهت بگن تا قيامت نمي شن ازت جدا ، دروغ مي گن ... تـــــــــــارا گلی
یه شبی بود و شبی لحظه ای بود و تبی قصه ی غم زدگی دردای پرزدگی همه تاریکیه شب هق هقه گریه رو لب .. ◄... خدایا سپاس...► تـــــارا
اين متن رو تقديم مي كنم به تمام كساني كه عاشق شدند ، در عشق شكست خوردند و هيچگاه طعم بودن و در آغوش كشيدن يار را نچشيدند . با اين وجود حرمت عشق را پاس داشتند و به مضحكه تلخ زبانان گوش ندادند . اين تكه پاره اي از احساسات ، مختص من نيست . همه ما ممكنه با عمق كمتر يا بيشتر با تك تك سلولهايمان لمسش كنيم ، پس تقديم به تمام آنها كه شب هاي بي ستاره و روزهاي سردشان را با نام عشق سر كردند و اشك ریخته اند . اشكهايي كه هر قطره اش ، تكه اي از جگر زخم خورده اشان بوده . گداي محبت كه باشي ، زودتر ضربه خواهي خورد و رسم روزگار چيزي جز اين نيست . خرافه نيست . آيين چرخ فلك است . بناي دنياست . هر كجا كه باشي و هر كسي كه باشي اگر گداي محبت باشي مي روي دنبال عشق . عشق كه مي گويم نه آن عشقي كه در كوچه و بازار و خيابان و روزمرگي پيدا مي شود ، نه آن عشقي كه امروز از حريم آتشش طرفت در امان نيست و فرداي روزگار به سردي مطلق مي گرايد . آن عشقي را مي گويم كه گداي محبتش به دنبال اوست . اگر گداي محبت باشي اين آتش هيچ وقت خاموش نمي شود و عمق احساست هر روز بيش از پيش . اولش اين طوري نيست . اولش بهت سلام مي كنه . حتي جواب سلامش رو هم نمي دي . اما پافشاري مي كنه . يه خورده كه مي گذره ميگي باشه اينم مثل بقيه . كي به كيه . تو كه در دلت رو بستي . اينم مثل بقيه يه مدتي مياد و ميره . پس بي خيال . مي شيني پاي حرفاش . باهاش حرف میزنی . باهاش بيشتر آشنا ميشي و بعدش مي فهمي كه در درونش چيزي هست كه كمتر در كس ديگه اي ديدي . علاقه ات بيشتر ميشه ولي باز بي خيالي . ميگي اينم گذريه . تا اينكه تو شرايط سخت روحي بهت كمك مي كنه . در حد توانش زير پر و بالت رو ميگيره و اون وقته كه دل لامصب امونت رو مي بره . تا مياي خودت رو جمع و جور كني عاشقش ميشي . دل رو مي زني به دريا . ميگي چرا بايست احساسم رو بكشم . ميگي خودش هم كه همين رو ميگه . پس دلت خوش ميشه كه بايد بري دنبالش . بايد بري تا بهش برسي . تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسي . تا حس عشق ورزيدنت رو كه سالهاست باهاته خالي كني و در عوضش هزاران حس زيباي ديگه بگيري . نمي توني لمسش كني . نمي توني ببوسيش . نمي توني دستش رو توي دستت بگيري فقط مي توني صداش رو بشنوي و باهاش ساعت ها حرف بزنی . بعد يه مدتي مي فهمي كه كار از كارت گذشته . يه روز تابستون مي بينيش و با يه نگاه كارت رو مي سازه . با يه خنده دلت رو گرفتار مي كنه . انگار كه دوست داري بگي هيچ جاي ديگه نرو . پيشم باش واسه هميشه . شبهاي طولاني رو باهاش تا صبح حرف مي زني از پشت تلفن . دلتنگي و آغاز آوارگي . حالا چند سال گذشته و حساس تر شدي . همش از دستت فرار مي كنه . هر چي بهش ميگي دوستش داري حتي يه بارم اين حس رو تجربه نمي كني كه بهت بگه دوستت داره . اون چيزي كه حس كني قلب اونم گره خورده . انگار يه جاي كار مي لنگه ، دلت مي خواد بري پيشش . باهاش باشي شايد اوضاع عوض بشه . جون مي كني ، گرما و سرما رو تحمل مي كني ، بي خوابي ها رو ، دوريش رو ، اما انگار خدا نمي خواد كه بشه . همش گره مي ندازه ، عكسهايي كه برات فرستاده . نگاه مي كني و همين طوري اشكه كه از چشمات سرازير ميشه . مي ري جلو آينه يكي محكم مي زني تو صورتت تا شايد كمي به خودت بياي ، ولي ميدوني كه عاشق شدي . هر چي بيشتر ميگذره علاقه ات بيشتر ميشه . نه به خاطر ذات عشق ، به خاطر اينكه بيشتر مي شناسيش و مي فهمي كه آدم با انصافيه . روزها و شبها مي گذرن انگار كه توي زندوني . چوب خط مي ندازي تا تموم بشه . تا شايد بازم ببينيش . تا كابوسهاي شبونت خفه ات نكنه . تا بخواي باور كني كه مي توني بقيه عمرت را با اون باشي . چشمات خشكيده بس كه گريه كردي . نيرو و توانت رفته و حالا شده بعد يك سال انتظار ، لحظه ديدار . ميدوني داره مياد براي تو ، مياد كه سنگا رو وا بكنيم . مياد كه بفهمه چشه و تو بازم گريه مي كني چون دلت راضي نميشه . انگار كه قراره ذوبت كنن . انگار يه چيزي بهت ميگه امسال مي ميري . پژمرده ميشي . ميشي يه آدم زار و نحيف . مثل قديما . مثل يه نوزاد كه تازه پا گرفته و راه ميره و قراره جفت پاهاش بشكنن . خودت رو دلداري مي دي و فكراي خوب مي كني . نمي دوني بگي كه چقدر دوستش داري يا نه ، مبادا كه ناراحتش كني آخه طاقت ناراحتي و غصه اش رو نداري . دلت نمياد كه بهش بگي كه هر شب با چشماي خيس به خواب رفتي . دلت نمياد بگي كه توي تموم اون حرف زدن ها حسرت خيلي چيزا رو تو دلت خفه كردي و هيچ وقت بهش نگفتي . دلت نمياد كه بگي جگرت پاره پاره شده تا برسه . تا بياد باهات حرف بزنه . دوست داري كه بهش خوش بگذره . نامرديه . نامرديه ناراحتش كني . روزها تند تند مي گذرن تا موقع حرف زدنش مي رسه . اوني كه هيچ وقت حرف نمي زده و همش ميگفته سر فرصت . اما وقتي حرف ميزنه كمرت مي شكنه . سنگيني حسهاي اين مدت لهت مي كنه . جلوي گريه ات رو مي گيري و روت رو بر مي گردوني مبادا كه بخواد خيسي چشمهات رو ببينه . تو مي فهمي چيزي رو كه حتي فكرش رو نمي كردي . بناي عشق گذاشتن روي خرابه هاي محبت ديگري كار درستي نيست . اون وقت يه شب انقدر هق هق گريه مي كني كه نفست بالا نمي آد . نشستن گوشه اتاق و گريه كردن . دنيا بي رنگ تر از گذشته اما بايد خودت رو جمع و جور كني . حالا ديگه مي دوني نميشه بهش گفت كه چند بار شد وقتي باهاش حرف می زدی غذا رو به زور قورت مي دادي چونكه بغضي توي گلوت گير كرده بود . حالا ديگه مي دوني نمي توني بهش بگي كه اگر هزار بار گفتي دوستش داري ، از ته دلت گفتي و يه بار نشنيدي كه عاشقانه صدات كنه . حالا مي دوني نميشه بهش گفت گريه هر شب يعني چي . دلت نمي خواد با اين حرفا ناراحتش كني . نمي توني بهش بگي چه حسيه وقتي كه انگار با يه چاقو جگرت رو خراش مي دن و انقدر حالت خراب ميشه كه نمي توني حتي يك قدم راه بري . خيلي حرفا رو بايد بخوري و هيچي نگي . خونابه خوردن و ساكت بودن. دوستات به اين بچه بازي ها مي خندن . دوستات تركت مي كنن. دوستات خيلي حرفا مي زنن اما تو مي دوني كه دردت چه . دردت عاشقي نيست . دردت از بي وفايي نيست . دردت از گدايي محبته . تو موندي و انزواي چهارديواري اتاق و يك آيينه كه هر روز مي توني سفيد شدن موهات رو ببيني . دلخوشيت ميشه عكساش و نامه هاش توي مدت آشناييتون . تمام حرفهایی که با هم زدین ، هر چيزي كه نشوني از بوي تنش رو داره .
يه روز صبح پا ميشي ، ميري جلوي آينه و خودت رو مي بيني . رنجور شدي ، لاغر و نحيف ، شكسته و خموده ، حالا مدتهاست كه گذشته . بهت زنگ مي زنه اما روحت مرده . قلبت مرده . ديگه نمي تپه . براي هيچ كس نمي تپه . با صداي هميشگيش كه لطافت داره بهت ميگه حالت چطوره و تو بايد مثل ديگران به او هم دروغ بگي . بايد بهش بگي من خوبم و همه چيز رو به راهه . وقتي كه تلفن رو قطع مي كني دفترچه خاطراتت رو باز مي كني و در آخرين برگش مي نويسي اين منم دلقك خنده به لب روزگار ، اما دلي نحيف دارم .
رونوشت البته اجازه گرفته شده ها از دوست عزیزم بــــــــــهزاد ن
اومدم به تو ، به گمشدم ، به عشقم بگم که چقدر دوستت دارم اما گفتی برو بعداً بیا !
روز اول که اومدم نذاشتی حرفی بزنم . روز دوم جواب سلامم رو ندادی و روز سوم حتی منو نگاه هم نکردی
تازه فهمیدم همون روز اول منظورت از بعداً ، هیچوقت بود ...
من گمشده ی تو که نبودم هیچ ، مزاحمت هم بودم ...
امیدوارم روزی بفهمی که لیاقت تو رو هیچکس الا من نداشت و بیای بگی دوستم داری ...
اما فکر نمی کنم فایده ای داشته باشه ، میدونی چرا ؟
چون تو اگه دوستت دارم رو هم فریاد بزنی من زیر خاک چیزی نمی شنوم !
مثل همان لحظه اول عاشقی مان ٬ مثل همان نیمه شب عشقمرا دوست داشته باش عزیزم ...
مثل همان لحظهدیدارمان که مرا در آغوش خودت میفشردی و بر گونه امبوسه ای میزدی دوست داشته باش ...
عزیزم مرا مثل آن لحظه ای که برای شنیدن صدایم و دیدن آن چشمهای سیاهم بی قراریمیکردی دوست داشته باش ...
مرا دوست داشته باش مثل آن لحظه ای که چشمهای زیبایت را برایم خیس میکردی ٬ مثل آنلحظه ای که در زیر باران قدم میزدی و به یاد منترانه عاشقی را زیر لبزمزمه میکردی ...
مرا مثل گذشته دوست داشته باش عزیزم ...
مثل آن لحظه ای که دستهایم را میگرفتی و با هم در کوچه های شهر عشققدم میزدیم دوست داشته باش ...
مثل همان لحظه هایی دوست داشته باش که به داشتن چنینعشقی مثل من افتخار میکردی ...
مرا مثل آن لحظه ای دوست داشته باش که گلهای باغ زندگیرا دسته دسته میچیدی و به من هدیه میکردی ...
عزیزم مرا مثل لحظه ای که از دوری من اشک میریختی و زندگی برایتبدون من هیچ معنایی نداشت دوست داشته باش ...
رسم عاشقیدوست داشتن و محبت و وفاست ، پس عزیزم بیا و رسم عاشقی را خوب به جا بیار ...
مرا مثل گذشته دوست داشته باش تازندگی من نیزمثل گذشته شیرین و پر از آرامش باشد ...
مثل آن لحظه ای که هنگام غروب دلتنگ من می شدیدوست داشته باش ٬مثل لحظه ای که من در آن لحظه برای تو اشک میریختم و با صدایم به تو آرامش میدادم ، با همان آرامش عاشقانه ات مرا دوست داشته باش ...
مرا دوست داشته باش عزیزم چون تو در این دنیایبزرگتنها کسی هستیکه مرا دوست میداری...
عزیزم بیا و تو هم تنها کسی باش که من تو را دوست میدارم ...