شايـد اشتباهه امـا عاشـقا دروغ مي گن ، آدماي مهربون و با وفا دروغ مي گن ، اونا كه مي گن كه تا هميشه ديوونتن ، بذار بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن ، اونا كه ميان به اين بهونه ها ، از توي شهر قشنگ قصه ها ، دروغ مي گن ، اونا كه فدات بشم تكيه كلامشون شده ، به تموم آسمونا ، به خدا دروغ مي گن ، اونا كه با قسم و آيه مي خوان بهت بگن تا قيامت نمي شن ازت جدا ، دروغ مي گن ... تـــــــــــارا گلی
... دلم مي خواد برم اونجا بخوابم...دلم ميخواد وقتي خوابيدم و به آسمون خيره شدم کم کم، نم نم بارون بريزه رو لبام ... بره تو دهنم... تو ريه هام... برسه به قلبم ...مياي با هم بريم زير بارون... خيس بارون بشيم ...ميآي بريم تو رود خونه.... اون زير پر ماهيه... پر صدفه... پر عشقه... کاش پري بودم... تو آب زندگي مي کردم...
مياي ستاره بشيم؟... ستاره خوبيش اينه که هم مي تونه تو آب زندگي کنه هم تو آسمون... پاش رو به زمين نبستن... اسيرش نکردن تو قفس... من اسيرم تو قفس... قفس زمين... تو بيا بشو کليد... قفسمو باز کن... منو رها کن... من يه پرنده مي شم... پر مي زنم تو آسمون... پرواز مي کنم .... بالا و بالاتر...
سرم مي خوره به سقف آسمون... آخ... سرم... تو چرا وايسادي منو نگا مي کني؟... تو کليدي... بيا دراي آسمونو باز کن... زود باش... بالم داره يخ مي زنه... پرواز داره يادم مي ره... زود باش... چرا معطلي؟... اين که ديگه فکر کردن نداره...
من پرندم ... بايد پرواز کنم... بايد برم بالا... مي خواي قصه ام رو برات بگم؟
... يه روز ...نه...! نه...! يه شب... يه پرنده اي بود يکي از بالهاش شکسته بود... داشت تو دنيا دنبال بالش مي گشت... رفت و رفت و رسيد به آسمون... به آسمون گفت تو مي دوني بال من کجاست؟... آسمون پرسيد بال چيه؟... پرنده گفت همونه که بهش تکيه مي کني... بهت قدرت مي ده... بهت اميد ميده... عشق ميده... آسمون گفت فکر کنم بال تو ماه باشه... آخه اونه که به من قدرت ميده... اميد ميده... عشق ميده... پرنده رفت پيش ماه گفت تو ميدوني بال من کجاست؟
... ماه گفت بال تو رو نمي دونم اما بال من ستاره است... مي توني سراغ بالت رو از اون بگيري... پرنده که رفت پيش ستاره ديد ستاره داره گريه مي کنه... ازش پرسيد چي شده ستاره... تو که بال ماه و آسموني... به اونا قدرت مي دي ... اميد ميدي... عشق ميدي... چرا داري گريه مي کني؟.... ستاره گفت بال من رو زمينه... توي يه خونه ي کوچيک وسط اين دنياي بزرگ... من تموم عمرم رو از دوري اون گريه کردم... پرنده دلش براي ستاره سوخت... بهش گفت من يه بالم شکسته اما يه بال دارم ... اگه بخواي اونو مي دم به تو که بال بزني پرواز کني بري پيشش... ستاره از خوشحالي فرياد زد و پرنده بالش رو داد به ستاره... ستاره گفت اگه من برم پس کي ستاره باشه؟
... بعد از پرنده خواست که يه مدت به جاي اون تو آسمون بشينه تا اون بره بالش رو از رو زمين برداره و بياره... اين بود که اون پرنده شد ستاره و ستاره رفت رو زمين دنبال بالش اما هنوز که هنوزه برنگشته.....
تو ميروي اي دوست
اي يگانهترين دوست
تو ميروي و من با سکوت بدرقهات ميکنم
و عجز
در لحظههايي که به شدت نياز دارم
گفتن را
تجربه ايست دردناک !
آنقدر مبهوتم بر اين
گذشت زمان
که حتي هنوز بلور بغض
مجالي براي شکستن نيافته است
عشق حقيقي داستان دلدادگي است. داستان گداختن و سوختن است.
و هميشه هم به دنبال معشوق بودن است. بدنبال رسيدن به هدف و به قول
خواجه حافظ شيرازي:
اگر تو يار نداري چرا طلب نکني *** وگر به يار رسيدي چرا طرب نکني
اون چيزي که در واقع واقعيت و حقيقت عشق رو نشون ميده مرزهاي ضمير است و ثانياْ در وجود معشوق مي باشد. اگه بهتر بخوايم بگيم وجود معشوقه که حقيقي بودن عشق رو نشون ميده. به قول شاعر:
فلفل هندي سياه و خال مه رويان سياه *** هردو جانسوزند اما اين کجا و آن کجا