شايـد اشتباهه امـا عاشـقا دروغ مي گن ، آدماي مهربون و با وفا دروغ مي گن ، اونا كه مي گن كه تا هميشه ديوونتن ، بذار بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن ، اونا كه ميان به اين بهونه ها ، از توي شهر قشنگ قصه ها ، دروغ مي گن ، اونا كه فدات بشم تكيه كلامشون شده ، به تموم آسمونا ، به خدا دروغ مي گن ، اونا كه با قسم و آيه مي خوان بهت بگن تا قيامت نمي شن ازت جدا ، دروغ مي گن ... تـــــــــــارا گلی
وقتي دلتنگ ميشم فقط و فقط خداي مهربون به دادم ميرسه عاشقــــونه دوسش دارم
ميخواستم ننويسم ولي نميشود. وقتي دلم گرفته است وغمگينم با نوشتنآن هم در جايي كه
ميدانم دوستهاي خوبم ميخوانند حالم بهتر ميشود. خوب خدا كه ميدونم داره اينارو ميخونه و جوابم را مي دهد .
در عوض از طريق شما با نوشتههاي خوبتان احساس ميكنم از خدا جواب ميگيرم. خدا صداي مرا
ميشنود و من اينرا مطمئنم. ولي من خواهش كردم خدا با توجه به شرايطي كه دارم جوابم را بدهد.
خــــــــــدايــــــــــا.
من ايـــنارو واسه دل خودم مينويسم اما اين بندگانتـــــ منو مسخره ميكنن اما خــــــــدا چون بهتــ قول دادم چشم اين حرفها و طعنه زدنهاشون برام مهم نيست. چند شب پيش با خودم عهد كردم كه
همه چيزرا فراموش كنم ولي نميشود. اين كار يعني نااميدي از لطف خدا. من كه چيز بدي نخواستم كه
بگویم اگر فراموشش كنم صواب دارد. من يکكار حلال از خدا خواستم. التماسش ميكنم كه برآورده
شود. خدايا من عهد كردهام كه فقط در مسير تو باشم. كمكم كن كه از اين راه خارج نشوم. من با حضرت
فاطمه(س) و حضرت معصومه (ع) عهد كردم كهدر راه رسيدن به حاجتم که رسیدن به توست ايمانم را حفظ كنم. من طلبكار
نيستم. اين لحظههاي با خدا بودن و با دوستارانش بودن وقعا دلچسب و زيباست و اميدوارم خدا مرا از
بندگاني نداند كه با رسيدن به حاجت او را فراموش ميكنند. خدايا دلم برايت تنگ شده. خدايا دلم
گرفته . خدايا به دادم برس. به داد دلم برس. خدايا ميخوام بيام پيشت .دارم تلاش خودمو ميكنم خــــــدا . راستي خـــــــدا ميخوام آدم بــــــاشم .
هميشه اين وقتهاي سال كه ميشه يه طور خاصي ميشم درست مثل اوائل بهار. هوا بدجوري روم اثر ميگذاره و دلم ميخواد تا پاي جون عاشقي كنم ولي كو عشقي كه درك اين عاشقي را داشته باشد؟
ديشب داشتم فكر ميكردم چقدر اين فصل براي مردن فصل خوبيست. چون اگر در اين فصل بميرم چون همه چيز به سمت بهار و زنده شدن ميرود پس جسم من نيز در زير خاك دوباره زنده خواهد شد.
داشتم فكر ميكردم بايد وصيت كنم كه روي قبرم سنگ نگذارند كه بتوانم از زير خاك نفس بكشم و رشد كنم.
فكر ميكردم چه خوب ميشود اگر قبول كنند كه به جاي سنگ بر روي قبرم تخم چمن بپاشند.
اما من اينها را بايد به چه كسي بگويم جز خداي خوب و مهربانم. ميدانم كه عزيزانم آنقدر زجر مرا كشيدهاند كه ديگر طاقت شنيدن اين حرفها را نمي نتوانم از آنها انتظار داشته باشم.
البته خداي خوبم ميدانم كه .... و خداوند مرا از جنسي آفريد كه هرگز پير و بيمار نميشوم، جنسي از جسم فرشتگان.
خدايا فرشتهات را درياب. قلب اين فرشته زميني غمگين است زيرا آرزويي دارد كه برآوردنش تنها از دست تو بر ميايد و اگر نه مرا بميران.
خدايا امروز ميخواهم با تو درد دل كنم ولي نميخواهم از تو بخواهم. ولي همين حالا كه احساس ميكنم دلم نزديكتر از هميشه به توست و رگ به رگ حضورت را احساس ميكنم دلم نميآيد كه از تو نخواهم. باز همين حالا به ياد ميآورم كه تو از دلهاي همه بندگانت آگاهي و گفتهاي كه نيازي به فرياد ما نيست تو شنوا و بينا هستي.
خدايا تو بزرگي. با عظمتي. ياري. ياوري. عاشقي. معشوقي پس بندگانت را درك ميكني.
خدايا ميخواهم از موهبتي كه تو خود به من دادهاي با تو بگويم. موهبت عاشق شدن. ولي مگر نه اين كه عشق نيز ميتوان بود. چرا مرا عاشق آفريدي در حالي كه هر كه را دوست دارم و ميخواهم اين موهبت عظيم را با او تقسيم كنم درك پاكي عشقم را ندارد.
خدايا اگر من لياقت رسيدن به عشقم را ندارم اگر لياقت اين را ندارم كه عاشق باشم براي كسي كه عاشقش هستم چرا مرا اينگونه و با اين احساس آفريدي كه همواره تو را كه ميخوانم در اين خواندن به ياد بياورم كه بايد بخواهم مرا در عاشقي و رسيدن به عشقي كه هديه توست همراهي كني و كمكم كني.
خدايا تو را به پاكي عشقي كه به من دادهاي قسمت ميدهم كه نااميدم نكن.
اي واي بر من! اي واي بر من! اي واي بر من!
آمده بودم كه بي خواستن با تو سخن بگويم ولي باز هم نشد.
خدايا مرا ببخش. تو خود ميداني كه بنده ناشكري نيستم. ميداني كه فقط تو را دارم و فقط از تو ميخواهم.
خدايا آبرو. ايمان. عصمت و پاكي عشقم را به تو ميسپارم و از تو ميخواهم كه مرا به آنچه هديه خود توست به كاملترين شكل برساني.
خدايا اين بنده كوچك خود را ببخش. يا بميران يا به عشقم برسان.
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم اگر سرخمچنان آتش حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي نبودمآن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشيمي سوخت ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدابود ز آنچه زير لب
مي گفت: شنيدم سخت شيدا بود نميدانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش اگريک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم بگيرند ريشه اش را و بسوزانند شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد چنانچه با خودش مي گفت بسي کوهو بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده کهافتاد چشم او ناگه به روي من بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد و او مي رفت و مندر دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد پس از چندي هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت و ديگر داشت در دستش تمامريشه ام مي سوخت به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ در اين صحراکه آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنهبود اما!! نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست او بودم وحالا منتمام هست او بودم دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟ نه حتي آب، نسيمي دربيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت که ناگه رويزانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت نشست و سينه را با سنگ خارايي زهمبشکافت زهم بشکافت اما ! آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو ميکرد نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي اوفرياد بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد
خدایا ! تو مرا دیوانه ساختی اسیرو دربندم کردی دیوانه و عاشقم ساختی
خدایا! تو غرور و تکبر را از من راندی تو قلب مرا پر از عطوفت ساختی
خدایا ! دلم را بار دیگر به تو می سپارم
خدایا! مرا دریاب اما نه اینکه اینبار دیوانه ام کنی نه عاشقترم سازی
خدایا ! مرا از این عشق رها کن تنها امیدم تویی نا امیدم نکن .
خدایا! دل مرا بار دیگر از سنگی بساز که هیچ کس نتواند به آن راه یابد منکه هر چه کردم نتوانستم تو کمکم کن .
خدایا ! قلبم را کلید کن و با خود کلیدش را ببر مواظب باش کسی را اون تو جا نگزاری
خدایا اینرا با تمام وجود داد میزنم اینکارو نکن من بدون عشق اون زنده نیستم چه باشد و چه خیالش باشد مهم اوست خدایااااااا.......
خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟
پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟
من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب ميكند؟
خدا جواب داد....
اينكه از دوران كودكي خود خسته ميشوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.
اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست ميدهند و سپس پول خود را خرج ميكنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.
اينكه با نگراني به آينده فكر ميكنند و حال خود را فراموش ميكنند به گونهاي كه نه در حال و نه در آينده زندگي ميكنند.
اينكه به گونهاي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونهاي مي ميرند كه گويي هرگز نزيستهاند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
خدا پاسخ داد:
اينكه ياد بگيرند نميتوانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه ميتوانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.
اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان ميبرد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.
ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترينها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است.
اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نميدانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
اينكه ياد بگيرند دو نفر ميتوانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم
و افزودم: چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
خدا لبخندي زد و گفت...
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم
هميشه
خدا مرا قسمت تو كرد
مگر نه اينكه خدا ترا قسمت من كرد مي خواهم براي تو خودم را قسمت كنم تكه تكه ذره ذره تا بيشتر نگاهت كنم و بيشتر نگاهم كني و بيشتر كه دلت تنگ شد سهم خودت را ببري مي خواهم آنقدر خودم را قسمت كنم تا همه بگويند "خدا" من را قسمت تو كرد